تبليغاتX
ï»? سکوت برابر مرگ است
سکوت برابر مرگ است
 
       

همسفر

ای همیشه همسفر

نگاهمان را

از گلهای زرد کنار خیابان بچین و به هم بدوز

این خطوط ممتد جاده

من و تو را از هم جدا نمی کنند

گرچه من می روم

و تو می آیی

ما

همیشه

از پایان

به انتها رسیده ایم

در گورستانی که

هر نقطه اش

پایان است

اون شب خاکستری...


اون شب خاکستری که تو رفتی

ماه راهشو از آسمون جدا کرد

کهکشونی که پر بود از ستاره

تک تک سیاره هاشو صدا کرد

نگین انگشتر ابر افتاد

بین غبار و مه و سایه گم شد

انگار که چشمای پلید ابلیس

به سر نوشت هممون نگا کرد

پولک با لا ی فرشته ها ریخت

ماه از نبردبون اوجش افتاد

قصه ی رفتن تو خیلی ساده

روز فرشته هامونو عزا کرد

اشکای دختری که عاشقت بود

چکید رو تقویمو همون جا خشکید

باز دخترک رویاشو سر زنش کرد

کجای بودنش با تو خطا کرد

غروب رو مخمل نگاش نشست و

سقف بلوری چشاش تکون خورد

تو گرگ و میش بغض و حسرت و درد

تنها واسه بر گشتنت دعا کرد

چشمای رنگ عسلت چیا داشت

که دیگه خورشید توی آسموننیست

گوشه ی چشمی ام به من نداشتی

 شاید همون تو رو واسم خدا کرد

بلور رویا

بلور رویا
ما تکیه داده نرم به بازوی یکدیگر
در روحمان طراوت مهتاب عشق بود
سر هایمان چوشاخه سنگین ز باز و برگ
خامش بر آستانه ی محرابعشقبود

من همچو موج ابر سپیدی کنار تو
بر گیسویم نشسته گل مریم سپید
هر لحظه می چکد ز مژگان نازم
بر برگ دستهای تو آن شبنم سپید

گویی فرشتگان خدا در کنارما
با دستهای کوچکشان چنگ می زدند
در عطر عود و ناله اسپند و ابر و دود
محراب را ز پاکی خود رنگ می زدند

من تشنه ی صدای تو بودم که می سرود
در گوشم آن کلام خوش دلنواز را
چون کودکان که رفته ز خود گوش می کنند

بلور رویا
ما تکیه داده نرم به بازوی یکدیگر
در روحمان طراوت مهتاب عشق بود
سر هایمان چوشاخه سنگین ز باز و برگ
خامش بر آستانه ی محرابعشقبود

من همچو موج ابر سپیدی کنار تو
بر گیسویم نشسته گل مریم سپید
هر لحظه می چکد ز مژگان نازم
بر برگ دستهای تو آن شبنم سپید

گویی فرشتگان خدا در کنارما
با دستهای کوچکشان چنگ می زدند
در عطر عود و ناله اسپند و ابر و دود
محراب را ز پاکی خود رنگ می زدند

من تشنه ی صدای تو بودم که می سرود
در گوشم آن کلام خوش دلنواز را
چون کودکان که رفته ز خود گوش می کنند
افسانه های کهنه ی لبریز راز را

آنگه در آسمان نگاهت گشوده گشت
بال بلور قوس و قزح های رنگ رنگ
در سینه قلب روشن محراب می تپد
من شعله ور در آتش آن لحظه ی درنگ

گفتم خموش آری و همچون نسیم صبح
لرزان و بیقرار وزیدم به سوی تو
اما تو هیچ بودی و دیدم هنوزهم
درسینه هیچ نیست به جز آرزوی تو
افسانه های کهنه ی لبریز راز را

آنگه در آسمان نگاهت گشوده گشت
بال بلور قوس و قزح های رنگ رنگ
در سینه قلب روشن محراب می تپد
من شعله ور در آتش آن لحظه ی درنگ

گفتم خموش آری و همچون نسیم صبح
لرزان و بیقرار وزیدم به سوی تو
اما تو هیچ بودی و دیدم هنوزهم
درسینه هیچ نیست به جز آرزوی تو

آهنگ رفتن مرگ گلای مریم


برق عرقهاي نشسته روي پيشانيت منو از خودم بيزار ميكرد. گره روسري ات را باز

 كردي و رويت را از من گرفتی. شانه هايت از پشت تكان مي خورد.بهت گفتم

برميگردم. ولي انگار تو به جز جمله ی اول من ديگر هيچ چيز نمي شنيدي. از ميان

برگه هاي كلاسورم برگه اي بيرون كشيدم و خودم را باد زدم . گرماي آخر مرداد ماه

بيداد ميكرد. حتي سايه ی درختهاي بلند دانشكده پزشكي هم نمي توانست گرماي درونم

 را خنك كند.

 

بهت گفتم : كافر كه نيستم ، چرا این طوری از من رو میگیری؟

 

هق هق گريه ات امانم را بريده بود. مثل هميشه آن قدر مغرور بودي كه نخواستي

گريه ات را ببينم.كاش مي فهميدی چه قدر آن لحظه بهت احتياج داشتم . خوب چه كار

 باید میکردم؟ دست خودم نبود. بلند شدم و رفتم. یک جور لجبازي ، البته نه با تو ، با

 خودم، يک جور بريدن و....،غرق شدن .

 

 ماههاي اول برات نامه نوشتم . ولي بعدها چهره ات از يادم رفت. جنگ بود و خطر .

 من شناگر اين همه خطر بودم و نميدانم چرا هر روز بيشتر از پيش غريق اين ميدان

ميشدم.الان سالها از جنگ گذشته.ولی من و تو هردومون يک سوغاتي از گذشته

داريم. تو يک حلقه انگشتر كه هنوز تو انگشت دست چپت برق ميزند و من ، يک

خون آلوده به گازهاي سمي .

 

 نميدانم  اين سالها كجا بودي. اصلا چی كار ميكردي؟ جاي من كه معلوم بود، مناطق

جنگي ،اردوگاه اسراء ، بعد هم بيمارستانهاي مختلف. ولي هيچ وقت فكر نمي كردم تو

 را در اين بيمارستانها پيدا كنم. خانم دكتري شدي برا خودت. من كه همان چهار ترم

اول را هم به زور خواندم. ببخشيد اين قدر دستم خط ميخورد. به خاطر اين سرفه

هاست. ولي ديگه بهشون عادت كردم. ولي بعضي وقتها خيلي مزاحمند. مثل ديروز

كه بعد از پانزده سال ديدمت. ميترسم بخوام دوباره باهات حرف بزنم و نتونم. برا

همينه كه حرفهایم را می نویسم. شايد اگر آن حلقه آشنا را در دستت نمي ديدم ، اصلا

 باهات حرف نمي زدم.خوب مي دانم اين پانزده سال سر آن همه غرورت چه بلاهائي

 آوردم . ولی حالا برگشتم .مثل يك ماشين اوراقي.فقط قول بده تو اين چند روز ، ديگه

مثل پانزده سال پيش ، رويت را از من برنگرداني.

 

 

                                          

رويم را برگرداندم .ديدم نيستي . مي خواستم باهات خداحافظي كنم . مثل همه زنهائي

كه درآن دوره با صلابت و محكم، سربند شوهرانشان را مي بستند. تا دم در دانشگاه

دويدم ، ولي نبودي . مثل يه قطره آب يخ، افتاده بودی تو يه كوير تشنه . از همه

سراغت را گرفتم . حتي برگه انصراف را هم پر نكرده بودي. اولين نامه ات به دستم

رسيد. آن قدر مغرور بودي كه نشاني ات را نمي نوشتی.

 

شايد باورت نشود. ولي تو اين پانزده سال ، در حسرت آن نگاه آخر منتظرت ماندم.آن

 روز تو حرف مي زدي و من نگاهت نمي كردم.هفته پيش ، من نگاهت مي كردم و

تو ديگر نمي توانستي حرف بزني . سرفه هايت آزارم مي داد.واقعا كه مثل يک

ماشين اوراقي شدي.

حالا آرام و بي صدا جلویم دراز كشيده اي كه چی؟ تو رو خدا اداي آدماي مظلوم رو

در نياور. هيچ كس ندونه خود خدا ميدونه تو اين پانزده سال با من چه كرده اي. اينجا

خيلي سرده. ولي مي خوام آن قدر نگاهت كنم تا از حسرت آن سالها بيرون بيایم. آبي

 كه روي گلبرگهاي گل نرگس بود يخ زده. مثل صورت تو . آرام و بي صدا.

 

 

 

قصه ی دل

 
 
 
 
روز قسمت بود.خدا هستی را قسمت می کرد .خدا گفت:
 
"چیزی از من بخواهید،هرچه که باشد،شما را خواهم داد.
 
 سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بسیار بخشنده است"
 
و هر که آمد چیزی خواست .یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن .
 
یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز.
 
یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را.در این میان کرمی کوچک جلو آمد
 
و به خدا گفت :"خدایا من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم
 
نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ نه بالی  و نه پایی نه آسمان
 
 و نه دریا تنها کمی ازخودت تنها کمی از خودت به  من بده "
 
وخداوند کمی نور به او داد نام او کرم شب تاب شد
 
 خداوند گفت:"آنکه نوری با خود دارد بزرگ است حتی اگربه قدر ذره ای باشد.
 
تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی."
 
و رو به دیگران گفت:"کاش می دانستید که این کرم کوچک ،
 
بهترین را خواست زیرا که از خدا جز خدا نباید نخواست ."
 
  هزاران سال است که او می تابد .
 
روی دامن هستی می تابد.وقتی ستاره ای نیست.
 
چراغ کرم شب تاب روشن است
 
و کسی  نمی داند که این همان چراغی است
 
که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است.
 
 
 
 
 
 
 
 

?µU??­U‡ U†?®?³??
U¾?³?? ?§U„?©???±UˆU†UŒ?©
?¢?±?´UŒUˆ Uˆ?¨U„?§?¯

?¢?±?´UŒUˆ U…Uˆ?¶Uˆ?¹UŒ
آنچه ما نتیجه میخوامیم آغاز است....

غریبه ها تنهاترینند ولی اینو بدون که تو تنها نیستی

مهربونی و محبت

بخندین نه به من به اینا

گمشده های دلتون

تولدتون مبارک!!!!!!!!!!

?¢?±?´UŒUˆ Uˆ?¨U„?§?¯
تیر 1387
شهریور 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385

U¾UŒUˆU†?¯U‡?§
?§?®?¨?§?± Uˆ?¨U„?§?¯ U‡?§
U„U??³?? Uˆ?¨U„?§?¯ U‡?§
U‚?§U„?¨ U‡?§U? Uˆ?¨U„?§?¯
?§?®?¨?§?± ?§U??±?§U†
?§?®?¨?§?± ICT
??U??±U??­?§?? ?§U?U†???±U†??U?
???§U„?§?±U‡?§U? ?¯U????¯Uˆ
:: ?·?±?§?­ U‚?§U„?¨::

U¾UŒUˆU†?¯U‡?§UŒ ?±Uˆ?²?§U†U‡



?¢?±?´UŒUˆ U¾UŒUˆU†?¯U‡?§UŒ ?±Uˆ?²?§U†U‡

  RSS  
U¾?±?´UŒU† Uˆ?¨U„?§?¯

میزبانی وب - وب هاستینگ- دومین میزبانی وب - وب هاستینگ- دومین میزبانی وب - وب هاستینگ- دومین